ابتدا نوشابه اي بر خود باز كرده و كيكي به دست ميگيرم.
بنده ي اينجانبِ اون جانب
قدم خود را بر دنياي نوشتن ما17 نفر گرامي مي دارم.
و امااااااااااااااااااااا.....
بنده ي اينجانبِ اون جانب فقط يه پاسخگو هستم تا وقتي كه نويسنده گوگولي مگوليمون برنگشته چراغ ما17نفر رو روشن نگه دارم....
حتما مي پرسين پَ نويسندتون كو؟
گوشتون و بيارين جلو تا كسي نشنَوِ
نويسنده گوگولي مگوليمون كه الهي چشم هركي كه چشه ديدنشو نداره بقياي عمر شما وانگهي دريا شه.....
يه مدتي نيس.
دعا كنين زودي راضيش كنم كه زودي بياد دوباره بنويسه.
البته آب تو دلتون تكون نخوره تا وقتي بنده ي اينجانبِ اون جانب رو دارين...
اگه بخواد لفتش بده خودم طي يه عمليات كاملا محرمانه و تهديد آميز مي رم ميارمش اينجا و ...
تا وقتي برگرده هواي بنده ي اينجانبِ اون جانب رو هم داشته باشين!
و از پرتاب هرگونه گوجه فرنگي و كفش و.... جداّ خودداري نماييد.
امضا: بنده ي اينجانبِ اون جانب (يه ما17نفري)
دلم بدجوری تنگیده...واسه همه ما۱۷ نفریا...دلم هواشونو کرده...
خسته شدم از دانشگاهو محیطش...دلم هوای مدرسه رو کرده...هوای ما۱۷نفریا رو...!!!
هوای شیطنتامونو...هوای درس گوش ندادنمونو...هوای تقللبامونو...
هوای ۵|۵ شدنمون از ۵ رو....!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بخدا عالم مدرسه یه چیز دیگه است...!!!!
بخدا خیلی بهتره...دلم واسه دوستام تنگیده...
امروز وقتی نمرهٔ میان ترممو روی برد دیدم...
فهمیدم کجام...دیدم کسی دورو برام نیس که وقتی ناراحتیم
باهم ناراحت باشیمو وقتی هم که خوشحالیم باهم خوشحال باشیم...
دیدم همه به فکر خودشونن...!!!
ما۱۷نفریا دلم واسه همگیتون ۱ذره شده بخدا!!!!
امضا:همونی که دلتنگه!!!
اون روز یعنی همین جمعه که گذشت یه چندتامون جمع شدیم یه تجدید خاطره ای بشه و دیداری تازه کنیم.
غزال از معلّم زبان مون می گفت که چقد با اشتیاق درس زبانو می دادن اما دریغ که غزال یه بارم لای کتاب زبان و باز نکرد
بعد یه دوره ای کردیم از دبیر شیمی مون که واقعنی مثل یه خواهر بزرگتر نگرانمون بودن ... حتی یادمه یه بار که دیگه از این بی خیالی ما کلی ناراحت بودن نشستن و کلی باهامون حرف زدن و گفتن که کاری به کار مدرسه و شرایطش نداشته باشین و جدی به درس مون بچسبیم .... یادش به خیر وقتی دیگه سر و صدای کلاس بالا می رفت با یه لحن خاص پاشونو می کوبیدن به زمین و می گفتن باز ی بسه خانوووم.... و ما۱۷نفر چقدر دلش واسه این بازی بسه خانوم تنگ شده ... چیزی که دیگه تکرار نمی شه
یا دبیر ادبیاتمون من از هر درس ادبیات یه خاطره ی شیرین دارم چون واقعنی معلم ادبیاتمون یه طوری کلاسُ مدیریت می کردن که حین اینکه از درس عقب نیفتیم کلاسم بهمون بچسبه و چسبید واقعنی... همیشه ایشون ما رو تو یه جاهای بالای بالا تصور می کردن و ما کلی ذوق می کردیم
همون اولای سال بود تو کلاس ادبیات مارو از دفتر خواستن و ایشون ناراحت بودن که دانش آموزو نباید این طوری غرورشو شکست... حتی خوب یادمه تو جریان هایی که واسمون پیش اومد دیگه کلی خودشونو به آب و آتیش زدن که ماها اخراج نشیم و از این حرفا... ماها اون موقع تو بد شرایطی بودیم درست وقتی که همه ی انگشت اشاره ها به طرف مون بود .. دنبال یکی می گشتیم که بگيم کارمون یه شیطنت بچه گونه بودكه ايشون حرفامونو مي فهميد.
بالاخره ما اگه بخوایم از خوبی هاتون بنویسیم خیلی بیشتر از ظرفیت ما و وبلاگمون می شه ولی فقط تا همین حد می تونیم بگیم ما خوبی هاتونو می فهمیدیم هر چقدر هم که زمان می گذره بیشتر و بیشتر به محبت هاتون پی می بریم اگه تو این وبلاگ مطلبی نوشته شده که خوب نبوده مارو ببخشین مثل همه ی دفعه های قبلی که مارو بزرگوارانه بخشیدین و ما هیش وقت یادمون نمی ره... غرض ما از نوشتن این چیزا فقط و فقط اعلام یه دلتنگی بزرگ بود ولی مثل اینکه بازم بد کردیم....
امضا: ما۱۷نفر
سلام به همه ی ما۱۷نفری های عزیز... و دوستان![]()
بــــــــله بنده دیدم که بخاری از شماها بلند نمی شه گفتم بازم به معرفت خودم(هم اکنون برای خودم دلستری باز می کنم
)
والا چیزی به ذهنم نمی رسید از وقتی که دیگه پیش دوستای پر از شرارت نیستم شلوغی های بی نهایتمون که هنوز ننوشتم هم یادم رفته...![]()
من چند بار تو نظرات واسه تون گذاشتم خاطره ای که براتون جالب بوده یا بنویسین یا بگین من بنویسم یا هم اگه نمی خواین دیگه دفتر خاطراتمون تکمیل شه بگین من دیگه جوش آرشیو وبلاگ و نزنم به اندازه ی کافی در ایام طفولیت صورتم جوشی شده!!!![]()
خلاصه فعلاٌ این شعر بی قافیه ی بی وزن رو از بنده داشته باشین تا بعد ... ولی حتما بهم بگین هاااااااا
چیزها دیدم در این مدرسه:
معلّمی دیدم ، دانش آموز را درک می کرد.
کلاسی کوچک دیدم که در آن ، عشق بال بال می زد.
پله ای که از آن ، دانش آموز می رفت پی آینده.
من مدیری دیدم ، فحاشی می کرد.
صبح سر صف حرف هایش ناسزا بود ، بی ادبی بود.
من مستخدمی دیدم ، در به در می رفت و کار ناظم را می کرد!
و شاگردی دیدم که به یک حرف معلّم می برد نماز.
دفتری دیدم ، نمره را می فهمید.
در کلاس نصیحت شاگردی دیدم کلافه!
دانش آموزی دیدم هنگام خطاب ، به گل لاله می گفت : «شما»
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس وداع
کاغذی دیدم ، از جنس فراق
حیلطی دیدم ، دور از سکوت.
پای تخته سفیدی پاک ، ماژیکی دیدم لبریز سوال.
متنی با آن پیدا بود:
«مدرسه عالمی دارد»




























ما۱۷نفر همیشه دلش می خواست از شادی ها بنویسه...
دلش می خواست رو غم خط بکشه...
دلش می خواست هیچ جایی غم نباشه...
ما۱۷نفر یادش رفت غم و شادی همیشه با همن...
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور ...
چه بخواهی چه نه ، میوه ی یک باغند
پـــشت هر کوه بلند، سبز زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند :
خدا هست هنــــور...
اصلاً دلم نمی خواست یه روزی این طوری دست به صفحه کلید ببرم...
ولی یه اتفاق هایی می افته که ما از وصفش عاجزیم
ما الآن فقط می تونیم این جا بگیم که دوست و هم مدرسه ای عـــزیز یادت همیشه گرامی ...
اسمت جاودانه...
«فاطمه ی عزیز روحت شاد»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما۱۷نفر نوشت: نمی دونیم نوشتن درست بود یا نه... امّا تنها راه تسکینمون همین نوشتنه...
اولین روزه فصل پاییزه، فصل پاییزی که من هیچ وقت دوستش نداشتم، آخه پاییز برگ های سبز منو می گیره و یه مشت رنگ سوخته به روشون می پاشه. من دوست ندارم برگ های سبز من بسوزن، سبز که نباشه زندگی نیست.
امّا امروز فرق می کنه ، امروز خزانی پاییز به اندازه ی سرسبزی بهار به دلم می شینه. آخه امروز من بزرگ شدم، بزگ شدم و می خوام برم به مدرسه، امّا این دفعه من دیگه یونی فرم مدرسه نمی پوشم... ای وای ساعت هفت و نیم و رد کرد من همیشه این موقع باید مدرسه باشم.. مثل این که هنوز عادت نکردم من دیگه دانش آموز نیستم!
آماده شدم و مامانم مثل همیشه منو از زیر قرآن رد کرد تا قرآن پشت و پناهم باشه، از خونه زدم بیرون و طول و عرض خیابونارو رد کردم ... این مدرسه ی منه که از دور دیده می شه، وای خدای من، تو پوست خودم نمی گنجم امّا باید به خودم مسلط بشم چه معنی داره معلّم از خود بی خود بشه؟!
رفتم داخل مدرسه و حیاط و شلوغی بچه هارو پشت سر گذاشتم ، دلم گرفت؛ هر سال این موقع من با دوستام سر صف یه نیم دایره می زدیم و کلی فکر می کردیم امسال چه خراب کاری جدیدی کنیم؟ چه شلوغی باحالی که پشتش بخندیم؟ ولی الآن من هستم، مدرسه هم هست، ولی دوستای من کجاست...؟
بیشتر که دقت می کنم حس می کنم دارم یه صداهایی می شنوم، آره قهقهه های هانیه است و بلبل زیونی سارا و دیونه بازی های غزال و حرف های بامزه ی سلوا، هانیه همچنان می خنده! یادش به خیر به هانیه می گفتیم : هانی قهقهه... چشام خیس می شه و چندتا قطره اشک از روی گونه هام سر می خوره؛ هر گوشه مدرسه واسه من یادآور یه شلوغی باحاله...
نماز خونه و فرقون سواری ما ، وضو خانه و چکمه های پر آب ، ماشین رنویی که چند متر از جای اولش فاصله گرفت، صندوق مکاتبه با مشاور؛ چه زخم هایی که ور نداشت دست منو سارا سر رد کردن دستمون از صندوق ، نامه های قشنگی بود ولی حیف که یه سالی می شد هیشکی اونارو نخونده بود. از در دوم که وارد سالن شدم چشمم خورد به آینه ، این همون آینه ای نیست که ما کِش رفته بودیم؟ وااای!! اون طرف آبدار خونه است و یادآور دلاوری سارا و غزال و نگهبانی منو هانیه و ... سلوا
هی بگذریم.. وارد دفتر شدم و ســـلام بلندی دارم که نظرا به سمتم جلب شه... چقدر چهره آشنا؟!
من بین همه ی معلّما دنبال یکی شونم یکی که دوست داشتم دستشونو ببوسم و بگم معلّم ادبیاتم تا شما باشین من چطوری می تونم ادعای معلّمی کنم؟ معلّمی که معلّم ادبیاتم نشد و.... بماند.
بغضمو خوردمو اشکامو پنهون کردم و دفتر کلاسی رو برداشتم و رفتم سمت کلاس خودم و قدم هام رو آروم برداشتم ، سرمو بالا گرفتم و تصمیم گرفتم از اولین کلاس تدریسم تا آخرینش صداقت حرف اول و آخرم باشه و عدالت چاشنی کلاسم و مهربونی یار همیشگی...
در و زدم و وارد کلاس شدم، هوای کلاس برای من نفس گیره... این کلاس ؛ کلاس همون ما۱۷نفر معروفه، همون ما۱۷نفری که شعارشون من × 17 = ما × 1بود. من دلم می گیره وقتی به کلاس پر از دانش آموز امّا خالی از بچه ها نیگا می کنم. من کلاسو بدون اونا نمی خوام...
اون وسط جای شیما ست. شیما پارازیت . همیشه با حرفای شیما می خندیم و به لهجه آذری اش کلاس از جا کنده می شد...
اونجا جای لیلاست. وقتی یه تصمیم بزرگ می گرفتیم همیشه نیم ساعت قبلش باید لیلارو مجاب می کردیم چیزی نگه وگرنه همه چی بهم می خوره...
اون نیمکت رفیعه و نسرینه همیشه خدا در حال بزن بزن بودن و معلّما چقدر از جدیت رفیعه می ترسیدن.
ستون اول ردیف دوم جای فروغی ه، فروغی همیشه تو فضا بود و صدای ای واااای گفتنش تو گوشمه هر تصمیمی تو کلاس گرفته می شد باید اول فروغی مهر تایید و می زد. طفلی تو دلش موند من یه دفعه بهش بگم فروغ همیشه فروغی بود باید با دکتر فروغی نسبتی می داشت!
مهدیه غرق درس و کنکور... پریسا رو silent... ندا رو ویبره ... مریم با قیافه ی4×6... هما با پنجره ور میره... عطیه از فرط خنده صورتش گل انداخته
چه خنده های بلندی می زدیم و سقف کلاس از جا کنده می شد و معلّما چقد متأسف بی خبالی ما بودن و هر ۵دقیقه به ۵دقیقه یادآوری می کردن ما کنکوری هستیم و ما عین خیالمون نبود و همچنان سر خوش سرخوش می خندیدیم... چه خراب کاری هایی که تو کلاس نکردیم ، چارشنبه سوری و آتیشی که تا سقف بالا رفته بود و آخر همه کارا دعای معروف سلوا: الله ب دل خوشلخی بیزدن آلما
تخته سفیده امّا سفیدشو نمی بینم. نگاه من به کارایکاتورای شیرینه که پای تخته هنرنمایی می کنه و اون گوشه، گوشه ی تخته معلّمی با خط شکسته نوشته:
هیچ بارانی رد پای شما ۱۷ نـــفر را از کوچه ی خاطراتم نخواهد شست.
______________________________________________________
ما17نفر نوشت 1: این نوشته توسط یکی از ما17نفری ها نوشته شده که در آینده ای که شاید همین شکلی باشه دوستاشو گم کرده.
ما17نفر نوشت 2: ما17نفری های عزیز اگه خاطرتون باشه هدفمون از ساختن این وب نوشتن یادگاری هامون بود پس بهتره با اسم خودمون یادگاری هامون رو بنویسیم نه اسم مستعار مجازی. ما17نفر مشتاق و خواهان نظرات خود ما17نفری هاست که ثبت بشه تو دفترش پس نظر بذارین!
سرقت آینه:
آورده اند که در طرفین سرسرای مکتب خانه ی فرزانگان آینه هایی من باب مراقبت از حجاب دوشیزگان محترمه نصب شده است...
چندان که ما۱۷نفر آینه را مناسب اطاق درس خود بدیدند غافل وار جمله گرد آمدند، تا ایشان را ضبط آرند.
استاد عالی قدر سر کار خانم میم.جیم از اجتماع آنان در شک افتاد و آنان را پراکنده ساخت که طبق جریانات اخیر اجتماع بیش از دو نفر ممنوع اعلام گردیده است(!)
ما۱۷نفری ها اضطرابی کردند و هر یک می کوشیدند و بعد از رای زنی های استادان عیاری تصمیم بر تکرار این مهم گرفتند ؛ حالی صواب آن باشد جمله به طریق تعاون قوتی کنند و آینه را از جای بر کنند و در اطاق درس بنشانند.
ما۱۷نفر با دهای تمام و رندی بسیار آینه را از سرسرای دومین طبقه ی مکتب خانه گذراندند و به اطاق درس رسانیدند و لبخندی از سر رضایت بر لبانشان نقش بست چرا که دیگر آشفته خاطر حجاب خویش نخواهند بود!!!
( به زبان پارسی قدیم)
جا به جایی خودروی سواری رنو:
یک خودروی سواری رنو در وسط حیاط دبیرستان & راهنمایی فرزانگان پارک شده بود . لیکن راننده ی خودروی سواری مکان مناسبی را انتخاب نکرده بودند ، به این دلیل بود که ما۱۷نفری ها تصمیم بر جا به جایی خودروی سواری گرفتند و تعدادی از جلو خودرو را به عقب می راندند و تعدادی نیز راهنمایی می کردند که خودروی فوق الذکر به جایی برخورد نکند که بالاخره خودرو را به سلامت به زیر سایه ی درختی رساندند!!!
( به زبان معیار درس خواندگان فارسی)
کندن اعلامیه از دیوار اتاق دبیران:
ما۱۷نفری ها از هنرمندی ها و خوش عیاری های خودشون واسه معلّم باحال و خوش ذوق تر از خودشون خانم لام.کاف می گفتن که معلّم از سر شوخی گفتن: تو دفتر دبیرا یه اعلامیه چسبوندن که متنش کاملاً سریه برین اونم بکنین.
حرف معلّم تموم نشده ما۱۷نفر زد به سیم آخر که مگه ما مرده باشیم حرف معلّممون رو زمین بمونه... پاشدن و رفتن دفتر و دیدن که اعلامیه ی کاملاً سری درست جلوی چشم مدیره و دفتر پر ِ از معاون و دفتر دستک ؛ به هر حال واسه ما۱۷نفری که بد و خوب بودن شرایط فرق نمی کنه در هر صورت برای ما۱۷نفر غیر ممکنی نیس، خلاصه کنم از دیور جلوی چشم مدیر این کاغذ و کندن و آوردن کلاسشون... وااااااااای که دیدن داشت قیافه ی معلّم ، چشاشون چارتا شده بود!!! ، با ناباوری تموم به تیکه کاغذ نیگا می کردن. ما۱۷نفر دیگه!!!
( به زبان کوچه بازاری)
